ارغوانارغوان، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 12 روز سن داره

شادی خونه ما

چهل روزگی دختر گلم

ارغوان شیرینم دیروز ٤٠ روزه شدی. مبارکت باشه عزیزم. چقدر این چهل روز زود گذشت به یک چشم بر هم زدن. با تمام سختی هاش سعی کردم تمام لذت ممکن رو ببرم. با اینکه فقط یه مدت کوتاه از اومدنت می گذره دلم برای روزای اولت که خیلی کوچولو بودی تنگ میشه و هر روز عکسات رو مرور می کنم. نمی دونی تو این مدت چقدر من، بابایی، مامان جونا و باباجونا و عمه زهرا  بهت عادت کردیم. شما الان همه زندگی من و بابامحسن شدی. بابا محسن که کلی خرسنده. همش می گه اگه می دونستم شما انقدر بامزه ای زودتر بچه دار می شدیم. ما قبلا بدون شما چه کار می کردیم. راستش منم نمی دونم قبلا بدون شما چه کار می کردم. نفسم خیلی دوستت دارم.   ...
28 آذر 1391

دیدار ارغوان و پرستش برای اولین بار

دختر قشنگم تقریبا ٥٠ روزت شده بود که برای اولین بار پرستش رو دیدی. کنار هم گذاشتن شما و مقایسه تون خیلی جالب بود. آخه شما فقط بیست روز با هم فرق دارین. پرستش هم مثل شما خیلی جیگره. یه نی نی مهربون که همش می خنده.                         دو هفته بعد ...
28 آذر 1391

کارهایی که تا به امروز انجام میدی

ارغوان ناز مامان تا به امروز که شما ٣ماه و ١٢ روز است که خانه ما رو با قدم های قشنگت روشن کردی و عمر و جون من و بابایی شدی عزیز دلم،  کارای زیادی یاد گرفتی که من و بابایی از تک تک اونا کلی ذوق می کنیم و هیجان زده می شیم. شما تا به امروز صداهایی مثل آغوم،آقا و بو از خودتون در میاری. وقتی به صورت خندون یه نفر به خصوص مامانی نگاه می کنی، یه لبخند قشنگ تحویلمون میدی. حتی اگر از خواب بیدار شده باشی. بعضی وقتا ذوق زده می شی و یهو با صدا می خندی. آویز تختت رو با سر دنبال می کنی، مخصوصا آقا شیره که رنگش زرده و آقا الاقه که قرمزه، از اون دو تا گل سفید زیاد خوشت نمیاد، خوب معلومه چرا، چون سفیدند دیگه. عروسک اسب آب...
28 آذر 1391
1